از امروز

    گزارشی از امروز، دیروز، شاید هم فردا

    Browsing Posts in حوادث

    شب گذشته تصميم گرفتم که ماجرای سقوط هواپیمایی را که تجربه کرده ام، به روی کاغذ که نه بر روی صفحه مونيتور بیاورم. شايد کمتر کسی در اين کره خاکی را بتوان زنده یافت که اين چنين حادثه ای را تجربه کرده و جان سالم بدر برده باشد، نمي دانم چگونه می شود تمام احساسی که در آن ساعات و لحظات داشتم را روايت کنم، بايد نويسنده ای توانا بود و لحظات را به تصویر کشيد، افسوس که من از آن عاجزم.
    ديشب با سرعت زيادی در حال نوشتن بودم که افتادن پلک ها مجال بیشتری نداد و به فرصتی ديگر موکول کردم، امشب هم میهمان عزیزی داشتیم و زمان به سرعت گذشت و الآن که دقايقي از نيمه شب گذشته، تازه نشستم جلوی صفحه مونيتور و می نویسم تا زمانی که خواب به سراغم بيايد.

    تا آنجا گفتم که هواپيما با سرعت زياد بر روی زمينی که ما نمیدانستيم کجاست با انحراف به چپ و راست در حرکت بود و هنوز چند تکه نشده بود و از انفجار هم خبری نبود. در اين لحظات صداهای عجيب و غريب موتور هواپیما و برخورد چرخ ها با سطحي غريبه و فرياد های مسافران آشفته با صدای اشهد خواندن تعدادی از مسافران همراه بود، بعضی از خدای خود، ائمه و پيامبر طلب امداد ميکردند، مي شنیدم جمله: یا الله، توبه توبه… و چه عجيب بود شوخی مسافری که در آن هنگام با تمسخر گفت: “آره توبه کنين توبه، تا همین چند ساعت پیش گوش ملت را می بریدين”.
    هواپيما بر روی زمين کشيده شد و با انحراف هایی به چپ و راست سرانجام ايستاد، همه مسافران نيم خيز شدند، ترس از آتش سوزی وانفجار همه را از روی صندلی ها بلند کرد، با فرياد میهماندار سر جای خود نشستیم، هنوز نميدانستيم دقيقا چه شده و چه خواهد شد. همه آشفته و سراسيمه بودند، صدای گریه نوزادی فضا را پر کرده بود. زمان را نمیدانم چند ثانيه بود يا دقيقه، مهماندار پرواز همه را به آرامش دعوت ميکرد، و درخواست ميکرد که تکانی نخوريم تا مبادا هواپيمایی که نميدانستیم کجاست، بر لبه پرتگاهی یا در بالای یک بلندی، واژگون نشود.
    بالای سر من کپسول اکسيژن آویزان بود، با حرارتی بسیار زیاد با فاصله کمی پاندول وار حرکت می کرد، گرمایی آزاردهنده از آن متصاعد مي شد.با دست ضربه ای به آن ميزدم تا از خود دورش کنم و چقدر با سماجت بسویم باز ميگشت و با صدايي اکسيژن را به محیط می فرستاد چون ديگر شلنگ و ماسکي به آن وصل نبود. محيط پر شده بود از اکسيژن، در گوشه و کنار صدای اتصالی برق شنيده ميشد و با هر صدا قسمتی از کابين غرق در تاريکی می شد. هنوز درب های هواپیما بسته بود، بوی بنزين هم به داخل کابين سرايت کرد، محیطي پر از اکسِژن، به همراه بخار بنزين و جرقه های ناشی از اتصال می توانست در حکم پایان داستان باشد، هشداری برای اين انفجار اضطراب ما را دو چندان کرد.
    در ساعات بعد چند نفری می گفتند که به فکر مرگ خود بودند و به خانواده پس از مرگشان می انديشيدند، ولی من نميدانم چرا مرگ به مخيله ام راهي نداشت و فقط خود را بر روی ويلچيری مي دیدم که …بگذريم، از اصل ماجرا دور شدم.
    بمرور کابين غرق در تارِيکی میشد، کاپيتان علی عشقی وارد کابين شد، زمان می گذشت و به مرور خطر انفجار کمتر می شد، کاپيتان همه را به آرامش دعوت کرد و گفت: “هواپیما در سیستم ناوبری ایرادی داشت که من مخالف پرواز بودم، ولی از تهران کتبا دستور پرواز داده شد و همين نقص فنی باعث اين حادثه شده، ما در داخل محوطه فرودگاه هستيم و از باند خارج شديم، تا لحظاتی ديگر با اتوبوس به سالن فرودگاه انتقالمان خواهند داد!”
    درب جلوی هواپیما را مهماندار با کمک چند نفردیگرباز کرد، دقیقا به خاطر ندارم، بعد یا قبل از سخنان عجيب و غريب کاپیتان بود، هوايي سرد به داخل هواپيمایی که بیش از حد گرم شده بود آمد، فضای بيرون مه شدیدی بود و از جلوی درب زمين و یا بال هواپيما دِده نمي شد، معلوم نبود کجا هستيم، تلاش کمک خلبان پازوکی برای برقراری ارتباط با برج مراقبت شنیده می شد، هواپيما کاملا در تاريکي فرو رفته بود، سر مهماندار پرواز خانم موسوی با چراغ قوه کوچکی در کابين مضطربانه عقب و جلو می رفت، بوی سیگاری وی را آشفته کرد و با لحن تندی به آن آدم بی مبالاتی که در آن شرایط سیگار را روشن کرده بود حمله ور شد و سيگار را سريعا خاموش کرد.
    لحظات میگذشت و از اتوبوسی که خلبان وعده داده بود و نیروهای امداد خبری نبود، مهماندار جوانی (که متاسفانه نامش را فراموش کرده ام) بهمراه مامور امنیتی پرواز(که بسیار انسان شريف و فداکاری بود) از هواپیما پایین رفتند تا موقعیت را شناسايي کنند، اما مه شدید امکان هرگونه شناسایی و درک موقعیت را از آنان گرفته بود. از مامور امنيتی در لحظه ای که وارد هواپیما شد نتیجه را پرسیدم و گفت: “نمیدانم هیچ چیز دیده نمیشه، هیچ چیز، خدا کمک کنه”
    همه با موبايل سعی در برقراری ارتباط با خانواده هایشان داشتند و سیستم رادیویی هواپیما هم از کار افتاده بود، بعضی از تلفن های دستی آنتن نمی دادند اما شخصی در رديف بغلی موفق به ایجاد ارتباط با خانواده یا دوستانش شد، بلافاصله کاپیتان هم با تلفنی ديگر که شماره برج مراقبت تهران را گرفته بود ارتباط برقرار کرد و وضعیت را تشریح کرد و آنگونه که من شنيدم گفت: “در حاشيه فرودگاه (و در جهتی که یادم نیست ولی بعد ها فهميدم کاملا غلط بود) به زمين نشسته ایم و هيچگونه تلفاتی هم نداریم.”
    ساعت از نه گذشت و کماکان در انتظار بوديم، هنوز اميد داشتيم که در محوطه فرودگاه هستيم، هر چه می گذشت امیدمان کمتر می شد، به بيرون هواپيما سرکی کشيدم، به همراه مهماندار از هواپیما پایین رفتم، مه بود و مه، زمین گل و حالتی باتلاق گونه داشت، هیچ صدایی شنیده نمیشد و آثاری از تمدن در سکوت و تاریکی شنیده و دیده نمی شد.
    چندين بار خلبان و مامور امنيتی با تهران تماس داشتند، هنوز نتيجه ای حاصل نشده بود، يکی از مسافران شماره تلفن خانواده چند نفر ديگر از جمله من را گرفت و در حين تماسی موفقیت آمیز به مخاطب خود داد تا با خانواده ها تماس گرفته شده و به آنها گفته شود ما امشب میهمان هواپیمایی در هتلی در اصفهان هستيم.
    آن مخاطب عزيز هم حدود ساعت ده به همسرم اطلاع داد که “پرواز اروميه تهران بدلیل وضعیت بد جوی امکان فرود در تهران را نداشت ومسافر شما هم اکنون در اصفهان است و فردا عازم تهران خواهد شد و نيز به تلفن دسترسی ندارند.” با توجه به وضعیت نامناسب هوا،همسرم اين قضیه را محتمل دانست و به اصل ماجرا شکی نکرد، فقط کنجکاو شد که چرا خودم تماس نگرفتم.
    در حدود ساعت یازده خودم موفق به تماس با تهران شدم و برادر همسرم گوشی تلفن را برداشت و فقط خیلی سریع یک جمله گفتم تا مبادا شارژ تلفن تمام شود، چون اکثر تلفن ها بهمين دليل از کار افتاده بودند، ” علي جان سلام، من اصفهان هستم و فردا میام تهران، خداحافظ.”

    باز هم خواب و خستگی انگشتان اجازه تايپ بيشتر به من نمی دهد، باشد تا شبی ديگر، خوش باشيد و پيروز.

    بخش یکم
    بخش سوم
    بخش پایانی

    ساعت هشت و سی و يک دقيقه روز دوشنبه پانزدهم دی ماه سال یکهزار و سيصد و هفتاد و شش خورشيدی (January 5, 1998) بود، ضربه به قدری سهمگين بود و ناگهاني که در لحظات اول فرصتی برای وحشت و ترس نماند، آن غول فلزی انگار که تابوتمان شده بود. خیال آرامش نداشت، با غرشی عظیم همراه با فریادهای سرنشینانش به نقطه آخر نزدیک می شد ناگهان درست همان لحظه بود که معنای معجزه را درک کردم، تولدی ديگر برای من و یکصد و دوازده سرنشين ديگر پرواز شماره 378 هواپيمای فوکر 100.
    امير و ديگران ماندند، مانديم تا دوباره زندگي کنيم، مانديم تا دخترکانی مثل عزيزترينم داشته باشيم، مانديم تا با گوشه های ديگری از زندگي آشنا شويم، مانديم چون شايد روزش نبود و زمانی ديگر می طلبيد.
    در لحظاتی که منتظر پایانمان بوديم می شنيدم که کسانی طلب توبه می کنند، کسانی اشهد می خوانند و خانم مسنی هم با عيسي و مريمش راز و نیاز می کرد. فرصت کمي بود ولی شاید تنها زمان برای انديشيدن به اينکه چه کرده بوديم.

    سقوط هواپيمای فوکر در شارجه بهانه ای شد تا پس از سال ها، به فکر نوشتن مطلبی در مورد تجربه ای مشابه که فقط مرگ نداشت، افتاده و با جزئيات آن را بنويسم. از زاويه ديد خودم خواهم نوشت و امکان اشتباهاتی در آن مي رود ولی قطعا بسیار دقيق تر از آنی خواهد بود که در روزنامه های آن زمان نوشته شد و مصاحبه هایی که با بعضی از مسافرين آن پرواز در رادیو و تلويزیون و یا در نشریات مختلف انجام گرفت و در بعضی از آنها روایت بگونه ای بود که انگار حادثه ای ديگر بوده. هنوز بريده آن روزنامه ها را دارم، حتی تا کانادا همراهم بوده اند و هر چند یکبار نگاهی به اين پوشه آبی رنگ ميکنم، بریده های روزنامه، بليط هواپیما، کارت پرواز های رفت و برگشت و حتی یادداشتی که در هليکوپتر شينوک در راه انتقالمان به فرودگاه در آن لحظات به ثبت رسید. سعی ام بر اينست که در دو یا سه قسمت این حادثه را برای شما روایت کنم، و حالا قسمت اول ماجرا:

    دوشنبه ساعت شش صبح از تهران به مقصد اروميه (رضاييه) پرواز کردم، ساعت ده صبح جلسه ای بود در سازمان آب آذربايجان غربی، از همکاران کسی همراهم نبود، اصرارم برای راضی کردن يکی ازهمکاران نتیجه ای نداد و بقول خودش حال ماموريت نداشت، زمان بليط برگشتم ساعت چهار و نیم همان روز بود. هشت صبح در اداره بودم، کارها خيلی سريع انجام شد، حدود ساعت دوازده ظهر با مدير عامل شرکت تماس گرفتم و گزارشی داده و ضمنا خبر دادم که چک حق الزحمه پروژه ديگری در حسابداری است و فردا آماده خواهد شد، پروازم را يک روز به تعويق بياندازم یا نه؟ گفتند نه امروز برگرد چون فردا بعد از ظهر به اتفاق قراره بريم کرمان و بليط خريده شده.
    مي دانستم به مقصد تهران ساعت سه و نيم پرواز ديگری هم هست بنابراين نهاری خورده و ساعت دو و نيم در فرودگاه بودم، تقريبا ساعت سه بود که مسئول پرواز بالاخره موافقت کرد که من با اين پرواز به تهران بروم، چون ديگه پرواز بسته شد و دو تا جای خالی مانده بود، درست در لحظه ای که بليط را از دستم گرفت تا کارت پرواز را صادر کند، مسافر معلولی با یک همراه وارد سالن شدند و با عجله به سمت باجه آمدند، با اشاره دست آنها کارت پرواز من صادر نشد و دو مسافر غایب سر بزنگاه رسيدند. من هم روزنامه ای را به دست گرفتم و مشغول خواندن شدم تا نزديکی های ساعت چهار، هواپيمای FOKER 100 از تهران طبق برنامه در فرودگاه اروميه فرود آمد و ما هم وارد سالن ترانزيت شديم.
    حدود 5 دقِيقه از ساعت پرواز گذشته بود که اعلام کردند که نيمساعت تاخير دارد، ساعت پنج و اندی سوار هواپيما شدیم، دقاِقی گذشت ولی خبری از آمادگي برای پرواز نبود، در نهایت اعلام کردند بعلت نقص فنی پرواز فعلا انجام نخواهد شد و در سالن منتظر باشید. بعد از یک ساعت دوباره اعلام شد که اشکال برطرف شده و هواپيما آماده پرواز است، چند دقيقه قبل مرد مسني به من گفت: “وضعیت هواپیما خوب نيست ومن حوصله دردسر و کنسلی را ندارم، با اتوبوس بروم تهران راحت ترم” وسایلي هم نداشت و بلافاصله به مامورين گفت و از سالن خارج شد. ساعت شش و بیست دقیقه بر صندلی شماره 7D تکيه زدم. راس ساعت شش و چهل دقيقه عصر با بیش از دو ساعت تاخير، غول آهنی از زمين برخاست و به سمت تهران پرواز کرد.
    حدود یکساعت بعد به آسمان تهران رسيديم، هواپيما آماده نشستن شد و اعلام کردند که تا دقايقی دیگر در فرودگاه مهرآباد بر زمين خواهيم نشست، در لحظه ای که چراغ های زير بال هواپيما روشن شد، نفر بغل دستی ام که کنار پنجره بود گفت: “اوه اوه عجب برف و بورانی است تهران!” من هم سرکی کشیدم و در راستای نور چراغ های هواپیما دانه های برف را ديدم. هواپیما ارتفاع کم کرد و به سمت باند شیرجه زد ولی فرود نیامد و دوباره اوج گرفت، مدتی در آسمان چرخيد و در نهایت خلبان هواپیما کاپِیتان علي عشقي اعلام کرد که به دليل شرايط نا مساعد جوی به اصفهان رفته و مسافرين امشب میهمان هواپیمایی ملی ایران خواهند بود و فردا صبح به تهران پرواز خواهیم کرد.

    ساعت هشت و سي دقيقه مهماندار پرواز اعلام کرد: “تا لحظاتی دیگر در فرودگاه بين المللی شهيد بهشتي اصفهان به زمین خواهيم نشست لطفا پشتي صندلی های خود را به حالت ايستاده برگردانده و کمر بندهای خود را همچنان بسته نگه داريد.” در همين اثنا هم هواپیما هم در حال کم کردن ارتفاع بود و به سمت فرودگاه پرواز می کرد، برای نشستن نورافکن ها یا همان چراغ های زیر بال هواپیما را روشن کرد و من هم کنجکاوانه برای آگاهی از وضعیت جوی و اینکه آیا در اصفهان هم برف می آید شیرجه ای روی نفر بغل دستی زدم تا بیرون را نگاه کنم که یکدفعه با صحنه عجيبی روبرو شدم و صدای نفر بغل دستی که گفت “اه اینجا که باند نیست!” بله به جای باند زمين و حتی بوته های روی آن دیده می شد! با فاصله ای بسیار اندک از سطح زمين و با زاویه ای نسبتا تند، بسمت آن در حال حرکت بوديم! در همين موقع نوک هواپیما به سمت بالا رفت و بر اثر اين فشار شدید بر روی صندلی ها به حالت کاملا نشسته در آمدم و گردن و کمرم به پشتی صندلی چسبید، در کسری از ثانيه چنان ضربه سهمگينی بر هواپیما و ما وارد شد که من جز تکه تکه شدن هواپيما به گزينه دیگری نمي توانستم فکر کنم. آری هواپيما بر زمين کوبيده شده بود، با سرعتی بمراتب بالاتر از سرعت لحظه فرود عادی.
    بر اثر ضربه قطعاتی از سقف، کپسول های توليد اکسيژن به همراه شلنگ هایشان، کابل ها و لامپ های مهتابی بر سر و کله امان ریخته و یا از سقف آويزان شدند. غول آهني با سرعت زياد بر روی زمينی که ما نمیدانستيم کجاست با انحراف به چپ و راست در حرکت بود و هنوز چند تکه نشده بود و از انفجار هم خبری نبود…

    بقيه ماجرا را موکول ميکنم به شبی ديگر، زیاد نگران نباشيد من از آن حادثه جان سالم بدر بردم.

    بخش دوم
    بخش سوم
    بخش پایانی

    eXTReMe Tracker
    Powered by WordPress Web Design by SRS Solutions © 2003 از امروز Design by SRS Solutions