از امروز

    گزارشی از امروز، دیروز، شاید هم فردا

    Browsing Posts published in February, 2004

    نخير نشد! پيش بينی من غلط از آب در آمد، کمتر از دو دقيقه قبل جايزه اسکار بهترین بازيگر زن نقش دوم، به رنه زلوگر (Renée Zellweger) رسید، شهره آغداشلو (Shohreh Aghdashloo) از اين جایزه بی نصیب ماند، بازی فوق العاده رنه زلوگر در فيلم (COLD MOUNTAIN) شانسی را برای ديگران باقی نگذاشته بود، وی دو سال گذشته هم کاندیدا بود ولی جايزه ای نبرده بود که این هم شانس وی را افزایش می داد، اما با توجه به بازی بي نقص شهره آغداشلو و البته مسائل غير سينمایی! احتمال برنده شدن هموطن خودمان را می دادم، که نشد. ای اعضای آکادمی اسکار اين رسمش نبود!

    دو جسد موميايي توسط کارگران ساختماني در شهر کوکاچاکرا (Cocachacra) در کشور پرو (Peru) کشف شد. کارگران هنگام حفر زمين در يک مدرسه برای ساخت یک فضای ورزشی در عمق 3 متري زمين با جسد موميايي يک مرد سي و پنج ساله و پسر بچه ای چهار ساله روبه رو شدند که از زمان مرگ آنان 700 سال مي گذرد. اين موميايي ها متعلق به فرهنگي به نام چيري بايا (Chiribaya culture) هستند که به سبک اجساد کشف شده در کشور مصر، پس از موميايي در اين محل دفن شده اند. این اجساد به موزه ملي پرو منتقل شده و باستان شناسان در حال مطالعات بیشتر بر روی آنها هستند.(The Sydney Morning Herald)

    با عرض معذرت از همه دوستان، مشغله زیاد اجازه نداد سراغ وبلاگ بیایم و وعده چند ساعت به چند روز تبديل شد. تا آنجا گفتم که اولین هلیکوپتر شینوک برای انتقال مسافران بر زمین نشست. برای اولین و شاید هم آخرین بار شینوک سواری را هم تجربه کردم و در حدود ساعت 10 به فرودگاه اصفهان انتقال داده شدیم. بعد از ورود به وارد سالن ترانزیت، مثل جذامی ها با ما برخورد کردند و اجازه خروج از سالن را به ما ندادند وفقط گفتند تا ساعاتی ديگر به تهران پرواز خواهید کرد. چند نفری گفتند که قصد ماندن در اصفهان را دارند و بعضی هم تصمیم گرفته بودند با هواپیما به تهران نروند، ولی باز هم تا حدود یکساعت اجازه خروج از فرودگاه به آنها داده نشد.
    در همان دقایق اولیه ورود به سالن ترانزیت با یک بسته صبحانه داخل هواپیما، پذیرایی شایانی از ما شد و شگفت اینکه امکان نوشیدن چای بیش از یکبار وجود داشت! بالاخره در حدود ساعت دوازده ظهر به سمت تهران پرواز کرديم و بعد از ساعت ها تاخیر و گذراندن شبی در بیابان وارد فرودگاه مهر آباد شدیم. در پای پله های هواپيما چند نفری به استقبال ما آمده بودند، خانم شهربانو امانی نماینده مردم اروميه در دو دوره پنجم و ششم مجلس و رد صلاحیت شده مجلس هفتم! و مرحوم شاهچراغی مدیر وقت هواپیمایی که خود حدود یکسال بعد در رشت قربانی یک حادثه هوایی ديگر شد با دستی شکسته و وبال گردن جزو مستقبلین بودند. مرحوم شاهچراغی با همه دست می داد و با روی گشاده حرف میزد، نفر جلویی من که از پله ها پایین می رفت بمحض رسیدن به شاهچراغی گفت: آخه چرا؟ چرا؟ و با غضب نگاهی به وی کرد، و شاهچراغی جز پايين انداختن سر خود کار دیگری نکرد.
    وقتی اتوبوس جلوی درب سالن ایستاد و از فاصله چند متری در بین جمعیتی که وارد سالن اول شده بودند، همسرم را با چشمانی متورم و اشک آلود ديدم، تازه به عمق فاجعه پی بردم، شب که تلفن زده بودم شکی نکرده بود ولی صبح در مسیر رفتن به سرکار از رادیو خبر را شنیده بود و اینکه کماکان جستجو برای یافتن مسافران ادامه دارد، با حالی زار به محل کار رسیده و در بخش بعدی اخبار، خبر یافتن هواپیما را شنیده بود و سریعا به فرودگاه رفته بود، جالب و تاسف بار اینکه مسئولين اطلاعات فرودگاه با برخورد بسیار بدی هیچگونه اطلاعاتی به بستگان مسافرین نمیدادند و با گفتن این جمله که ما نمی دانیم یا صبر کنید بالاخره می آیند، وظیفه خود را به انجام می رساندند! همسر من کلیه اطلاعات را از کسانی که از وزارت نفت برای استقبال از معاون وزير آمده بودند کسب می کرد.

    در مورداين حادثه در ساعات و روزهای اول همه اطلاعات ما به اين خلاصه می شد که هواپیما علیرغم عیب فنی بنا به دستور مرکز به تهران پرواز کرده و در نهایت با شدت گرفتن عیب آن امکان فرود در مهرآباد میسر نشده و به دلیل هوای مناسب تر اصفهان برای فرود انتخاب شده بود، اما نقص فنی امکان فرود در اصفهان را سلب کرده و خلبان با درایت و شهامت مثال زدنی!! در بیابان هواپیما را به زمین نشاده است!
    در حالیکه به فاصله چندروز مشخص شد که واقعیت چيز دیگری بوده و تنها بدليل اشتباه خلبان علی عشقي، این فاجعه رخ داده است. کاپیتان عشقی بارها برای پرواز های بزرگ در آزمون مربوطه مردود شده بود و حتی بارها عدم صلاحیتش از سوی مربیان پروازبرای اینگونه هواپیماها اعلام شده بود اما بالاخره ایشان توانسته بودند بهر طریقی مجوز لازم را کسب کرده و احتمالا این دومین پرواز خلبان با هواپیمای بزرگ بوده است.
    بدلیل وجود اشکال در سیستم ناوبری که البته چندان جدی نبوده و عدم تسلط کامل خلبان به هواپیما و شرایط جوی تهران، با صلاحدید برج مراقبت تصمیم گرفته می شود که هواپیما در اصفهان فرود بیاید، ( ناگفته نماند که تمامی پروازها آنشب در تهران فرود آمدند و مشکلی بوجود نیامده بود.) خلبان در مسير فرودگاه اصفهان در تماس با برج مراقبت مقدمات فرود را فراهم کرده و ارتفاع کم میکند، اما کد سیستم ناوبری را تعويض نکرده و با همان کد فرودگاه مهرآباد برای فرود در اصفهان آماده می شود، غافل از اینکه فرودگاه اصفهان حدود سیصد متر بالاتر از مهرآباد بوده و …خلبان بدون اینکه قصد فرود در آن لحظات را داشته باشد با سرعتی بیش از سرعت فرود به سطح زمین رسیده و کمک خلبان پازوکی با دیدن زمین در لحظه ای که نورافکن ها روشن شد، سر هواپیما را به سمت بالا کشيده و از بروز فاجعه ای عظیم جلوگیری کرده بود.
    هواپیما با همان سرعت بر کویر حاشیه اصفهان کوبیده شد، بدلیل بارش بیسابقه 48 ساعت گذشته، بستری نرم و چسبنده برای ما مهیا شده بود، زمینی صاف و عاری از هرگونه پستی و بلندی در آن محدوده وگلی چسبناک که شاید بهترین ترمز طبیعی است! پذیرای هواپيمای فوکر 100 بود. بعدها شنیدم که در فاصله چند متری پلی سنگی و قدیمی قرار داشت و در چند صد متر آنطرف تر هم دکل های فشار قوی برق در کمين بودند، همه شرایط به گونه ای بود که آن حادثه، فاجعه ای دیگر در صنعت هوایی ايران نشود، آری خواست خدا چنين بود، سپاسگزارم و همیشه از آن به عنوان تولدی ديگر یاد مي کنم.
    ممنون از اينکه در این چند روز همراهم بوديد، اگر دوستانی اطلاعات جامع تری در خصوص این سانحه و مسائل مطرح شده در بازخواست و محاکمه خلبان می دانند، ما را محروم نکنند و در قسمت کامنت توضیح دهند، در کامنت های قبلی دوست خوبم نارنج اطلاعاتی را درج کرد که خواهش می کنم کامل تر بازگو کند. نارنج عزیز ممنون، از سایر دوستان هم برای اطلاعاتشان پیشاپیش تشکر می کنم.

    بخش یکم
    بخش دوم
    بخش سوم

    با عرض شرمندگی در رابطه با تاخیر در نوشتن ادامه این ماجرا، واقعا فکر کردن و به یاد آوردن جزئیات وقایع بعد از شش سال و تایپ کردن آن یک مقدار وقت گیر است و باید فرصتی دست می داد تا به بقیه ماجرا بپردازم.
    تا آنجا گفتم که تقریبا ساعت یازده موفق شده با علی مازيار، برادر همسرم تلفني صحبت کرده و به او بگویم که امشب در هتلی در اصفهان هستم! هرچه زمان می گذشت اميد برای پیدا کردن ما در آن شب مه آلود توسط نیروهای امداد کمتر و کمتر ميشد. چون می دانستیم نیروهای امداد در جستجوی ما هستند برای مشخص شدن موقعیتمان، بیرون هواپیما با فاصله ای مناسب که خطری هواپیما را تهدید نکند، آتشی روشن شد و در ابتدا مجلات و روزنامه ها و ظرف های پلاستیکی غذا و … سوزانده شدند ولی بعدا کار به جمع آوری هر چیز قابل اشتعال حتی روکش صندلی و کاغذ و مجلات شخصی رسید و البته آتش چند ساعتی بیشتر دوام نیاورد.
    اگر درب هواپیما بسته می شد، هوای داخل برای تنفس بسیار سنگین بود و گرم ولی اگر باز می ماند سرما بر همه چیز چیره می شد و امانمان را می برید. امکان باز گذاشتن درب بصورت نیمه باز هم وجود نداشت. چون مشخص نبود که ما در کجا هستيم، این نگرانی وجود داشت که شاید تا چند روز گروه های نجات موفق به پیدا کردن ما نشوند و با توجه به اینکه وضعیت بعدی برای همه غیر قابل پیش بینی بود، مامور امنیتی پرواز توصیه کرد که مواد غذایی و آب را بسیار کنترل شده مصرف کنیم. حتی مقداری مواد غذایی را در جلوی هواپیما قرار دادیم، (یادم مي آید دو بسته سوغات معروف ارومیه یعنی نقل را هم من آنجا گذاشتم! کسی نقل دوست داره؟)
    من یک بار از هواپیما پیاده شدم و دیدم که در زمینی شدیدا گل آلود، چسبناک و مسطح قرار داریم، عمق دید درآن مه شدید حداکثر یکی دو متر بود، وقتی از پله ها پایین رفتم و به پشت سرم نگاهی کردم هواپیما چندان واضح دیده نمیشد، چند قدم دور شدم و باز نگاهی کردم، اثری از هواپیما نبود. به خودم امید دادم به دلیل مه شدید تاکنون موفق به پیدا کردنمان نشده اند و با صاف شدن هوا به راحتی با هلیکوپتر ما را خواهند یافت.
    در ردیف اول پرواز یکی از معاونان وزیر نفت آقای آقایی و همراهانشان هم حضور داشتند. یکی از همراهان ایشان به من میگفت: خیالم راحته چون دور و برمان برف نیست که هواپیمای سفید رنگ در برف دیده نشه و هلیکوپتر یا هواپیمایی ما را نبینه. فقط باید صبر کرد تا مه تمام بشه. که واقعا همینطور هم بود.
    به قدری گل چسبناک بود که کفش در آن جا میماند، من دو عدد نایلون بزرگ روی کفش ها و پاچه شلوارم کشیده بودم و چندان گل آلود نشدم ولی کفش و لباس چند نفر دیگری که پیاده شده بودند، دیدن داشت. جالب است بدانید که در هواپیما بر خلاف انتظار من و آنچه که در فیلم ها دیده بودم، منور وجود نداشت تا با شلیک آن بتوان موقعیت را اعلام کرد. مامور امنیتی پرواز اگر اشتباه نکنم سه گلوله در اسلحه خود بیشتر نداشت، دو تا را در دل شب به آسمان شلیک کرد تا بلکه صدای آن شنیده شود، و یکی دیگر را برای روز مبادا نگه داشت و بعد هم تصمیم گرفت در یک جهتی که بنظر می آمد صدای سگ شنیده می شود حرکت کند تا شاید روستایی در آن محدوده باشد. با توصیه یکی دو نفر دیگر که میگفتند امکان حمله گرگ و حیوانات وحشی هست، یک مقدار جلو رفت و بازگشت.
    در آن وضعیت امکان انجام کار دیگری نبود، همه نشسته بودیم و صحبت می کردیم، آقایی که از ابتدای پرواز چندین بار با شوخی های بموقع خود توجه همه را جلب کرده بود با ادامه شوخی هایش روحیه خوبی به سرنشینان می داد.
    یادم هست که در ابتدای پرواز به مهماندار گفت: ” میشه این بسته من را تو یخچال بگذارید؟” مهماندا ر پرسید چی هست و گفت که بنابه سفارش همسرش برای پدر زنش سرشير محلی از ارومیه خریده تا ایشان سحری سرشیر ميل کنند! سرمهماندارخانم موسوی گفتند یخچال جا نداره ولی اون جلو از اینجا خنک تر است، بسته را گرفت تا به جلو ببرد، آن آقا با صدای بلند گفت سه کیلو دویست و پنجاه گرم و موقع تحویل وزنش می کنم، همه خندیدند و گذشت. بعد از توقف هواپیما در آن لحظات بحرانی و در هیاهوی جیغ و داد مسافران، صاحب سرشیر فریاد زد:”آی سرشیر من در چه حاله؟” و در آن حال و هوا خیلی ها خندیدند.

    من حدود ساعت سه خوابم برد، ساعت چهار و نیم بود که از خواب بیدار شدم و دیدم که اکثر مسافران خواب هستند، یکی از خدمه پرواز که مثل بقيه زحمت زیادی کشیده بود، جلوی هواپیما ایستاده بود ولی با چشم بسته و خوابش برده بود. هوا کماکان مه آلود بود و سرد. تا ساعت شش و چهل دقیقه صبح اتفاق خاصی رخ نداد تا اینکه در همان حدود صدای هلیکوپتری شنیده شد. اندکی پس از آن یک گروه امدادزمینی که متشکل از بچه های بسیج شاهین شهر بودند و همگی با سن و سالی کم از ساعت نه شب که نیروهای جستجو تشکیل شده بود، پای پیاده بدنبال ما بودند با فریادهایشان ما را به خود آوردند و شادمانانه از پله ها بالا آمدند، چند نفری سرد و خیس و گل آلود، با کفش های آویخته به گردنشان وارد هواپیمای نسبتا گرم شدند. متاسفانه این گروه از تنها گروههایی بود که بعلت کمبود امکانات بیسیم به همراه خود نداشتند!
    ساعتی پس از خبر مفقود شدن هواپیما، 250 نفر در قالب 50 گروه امدادی عملیات جستجو را آغاز کرده بودند و هلیکوپترهای هوانیروز هم همگی آماده شدند ولی بدلبل و امکان بروز فاجعه ای دیگر از پروازشان تا وضعیت مناسب تر جوی جلوگیری شد.
    دقایقی بعد هلیکوپتری ما را شناسایی کرد و و بالای هواپیما مشغول به پرخیدن شد. گروه زمینی دیگری نیز از هلال احمر به محل حادثه رسید که مجهز به بیسیم بود. در نهایت ساعت هفت و پانزده دقیقه خلبان هلیکوپتر سرهنگ عباس بوکايي با زحمت زیاد از لابلای توده ابر و مه گوشه ای از بال هواپیما را دید و بدلیل حرکت ابر موقعیت را برای دقایقی گم کرد ولی در نهایت خیلی متهورانه موفق شد در آن وضعیت هلیکوپتر را به زمین بنشاند.
    با راهنمایی خلبان هلیکوپتر، موفق شدند هلیکوپتر دیگری را نیز راهنمایی کرده و به زمین بنشانند. هفت نفر از سالمندان وکودکان که وضعیت چندان مناسب جسمی نداشتند را به اصفهان انتقال دادند و ساعتی بعد هم اولین هلیکوپتر غول پیکر شینوک برای انتقال مسافران بر زمین نشست.

    بقیه ماجرا تا ساعاتی بعد تایپ خواهد شد، دلایل این حادثه را هم تشریح خواهم کرد.بخدا قسم دستم خسته شد، نمی خوام سریالش بکنم و هیجانی به این قضیه بدم. حالابه پیام های بازرگانی توجه کنید…..

    بخش یکم
    بخش دوم
    بخش پایانی

    eXTReMe Tracker
    Powered by WordPress Web Design by SRS Solutions © 2003 از امروز Design by SRS Solutions