چند روزی هست که کامپيوترم دچار مشکلاتی شده و امکان وبگردی و وبلاگ نويسی را از من گرفته، اين مطلبی را هم که دارم می نويسم، با سلام و صلوات داره ثبت می شه و خودم در قالب وبلاگ نمی توانم ببينم! در ساعت نهاری شرکت گشتی در اينترنت ميزنم و بيشتر خبرها را می خوانم و ايميلی چک می کنم. می خواستم آخر هفته کامپيوتر را درست کنم ولی هوای گرم روزهای اخير ما را راهی نياگارا کرد و دو روزی آنجا بوديم. جای همه دوستان خالي، باران هم خيلی لطف داشت که کاملا به موقع می باريد تا ما مشکلی نداشته باشيم.
عکس های زيادی هم از ولايت نياگارا و حومه گرفتم که سر فرصت در معرض ديد همگان خواهم گذاشت.
تا بحال شده مطلبی به ذهنتان خطور کند و در مورد آن چندين صفحه بنويسيد، مطلب هم سوژه ای مناسب باشد و با علاقه به دنبال رفرنس های مختلف رفته باشيد و در آخر مقاله هم تمامی منابع و ماخذ را ذکر کنيد، چند بار آن را خوانده باشيد و پس از ويرايش چند باره برای چاپ در نشريه ای آماده اش کنيد و نسخه خلاصه ای هم برای وبلاگتان کنار بگذاريد، خلاصه همه چيز آنطور که ميخواستيد پيش برود؟ ولی در آخرين لحظه عاملی باعث پاک شدن تمامی آن شده و دريغ از نسخه ای ذخيره! اميدوارم خدا اين بلا را بر سر گرگ بيابان هم نياورد چه برسد به شما وبلاگ نويسان و وبلاگ خوان های عزيز.
نمی دانم اين جناب بيل گيتس و دار و دسته اش چرا برای Microsoft Word به مانند AutoCad توانايي AutoSave را تعبيه نکرده اند و هينطور ايجاد فايلی با پسوند bak ، (بايد روزی چند بار برای سلامتی دست اندرکاران AutoCad دعا کرد.)
نتيجه اينکه ای کاش به جای حرکت انگشتان روی صفحه کليد، خودکاری نازنين به دست ميگرفتم و چند صفحه کاغذ ناقابل را سياه ميکردم تا اين بلای آسمانی نازل نمي شد و حسن ختام اينکه دقايقی از نيمه شب گذشته، حال و حوصله نوشتن دوباره اش نيست. اگر وقتی بود، حالی بود، شايد وقتی ديگر.
” هفدهم ژوئن سال 1881 ميلادی – ورامين – منزل کدخدا: اصولا در ايران اجرای قوانين عرفی به شاه اختصاص دارد ولی او به نواب و حکام و کدخدايان هم اختيار داده است که مانند روسای پليس به عرايض مردم رسيدگی کرده و احقاق حق نمايند. کدخدا اجازه چوب زدن و گرفتن جريمه را هم دارد…محکمه کدخدا سکوی مربعی بزرگی است که چندين نفر ميتوانند روی آن بنشينند و در طرفين آن دو باغچه واقع شده که پر از گل و درختان انار هستند. نوکران در ساعت پنج عصر آب را بطرف باغچه روان می کنند و سکو و اطراف آن را آبپاشی ميکنند تا خنک شود و همينکه آب به زمين فرو رفت روی سکو را جارو کرده و فرش نمدی می اندازند و … پس از انجام اين مراسم کدخدا از تالار بيرون آمد و رفت روی سکو نشست و ميرزای خود را صدا کرد و پهلوی خود نشاند. دو نفر مشاور هم در مقابل او نشستند…
دعاوی جزئی که ما در آنها حضور داشتيم چندان مهم نبود و غالبا نزاع بر سر مرغ سرقت شده و یا عدم اجرای قرارداد مابين نوکر و ارباب بود…
اکنون جلسه فوق العاده ای تشکیل شد. واقعه مهمی روی داده بود که در جلسه قبل خاتمه نيافته و دنباله اش به اين جلسه کشيده شده بود. موضوع اين بود که يک نفر زارع به نام قلي هفته گذشته مقداری خيار و کدو به شهر برده و فروخته بود. در مراجعت با چند نفر دهقان که اهل همان ده بودند به ورامين باز می گشته است، در راه کليجه اش* مفقود می شود. بنابراين نزد کدخدا آمده و شکايت کرده بود که من با رضا و علی و حسين و اسماعيل و يحيی به ده بر ميگشتم. در موقعی که الاغ ها به چرا مشغول شدند من به خواب رفتم و چون بيدار شدم کليجه خود را نيافتم و مسلم است که همراهان من آنرا دزديده اند.کدخدا چون پس از احضار و استنطاق متهمين نتيجه ای نگرفته بود تدبيری انديشيده و به ميرزا گفته بود که پنج ترکه از درخت اناری که غالبا آثار سحری از آن ديده می شود بچيند و بياورد.
همينکه ترکه ها حاضر شد، کدخدا همه را به یک اندازه بريده و به هر کدام يک دانه داده و گفته بود فردا همه باید با همين ترکه ها حاضر شويد تا ببينم طول کداميک زيادتر شده و دزد معلوم شود. امشب تمام حضار با اشتياق منتظر حل مسئله و پايان محاکمه هستند.
پنج نفر متهم وارد شدند و بنوبه ترکه های خود را به قاضی دادند. او با دقت به آزمايش پرداخته و بعد چنين گفت: يحيی تو حرام زاده کليجه را دزديده ای. يحيی به اضطراب افتاده و دلايلی برای بيگناهی خود ذکر می کرد. کدخدا گفت: دروغ نگو، تو برای اينکه ترکه ات بلند تر از ديگران نشود مقداری از سر آن را بريده ای و رو به يکی از نوکران کرد و گفت: با قلی به خانه يحيی برويد و کليجه را بگيريد و خود او را دوباره بياوريد تا برای دزدی و دروغ گفتن چوب بخورد و پس از اين قضاوت عادلانه جلسه محاکمه پايان يافت و کدخدا برای تجديد قوا امر به آوردن شام کرد…”
«برگرفته از کتاب ” ايران، کلده و شوش – تاليف ژان ديولافوا – صفحات 153 الی 156»
*کليجه: نوعی لباس مردانه