از امروز

    گزارشی از امروز، دیروز، شاید هم فردا

    Browsing Posts published in April, 2004

    بالاخره اين کامپيوتر درست شد، فعلا چند تا عکس از نياگارا را در اين صفحه گذاشتم تا سر فرصت عکس های بعدی را هم اضافه کنم. از فردا شب ازامروز، ازامروز خواهد بود، به قول دوستی ازامروز شده بود از هفته پیش! شرمنده همه دوستان.


    niagara
    نمايي از آبشار


    niagara
    بخش کانادایی آبشار


    clifton
    خيابان اصلی نياگارا


    butterfly/
    باغ پروانه ها

    چند روزی هست که کامپيوترم دچار مشکلاتی شده و امکان وبگردی و وبلاگ نويسی را از من گرفته، اين مطلبی را هم که دارم می نويسم، با سلام و صلوات داره ثبت می شه و خودم در قالب وبلاگ نمی توانم ببينم! در ساعت نهاری شرکت گشتی در اينترنت ميزنم و بيشتر خبرها را می خوانم و ايميلی چک می کنم. می خواستم آخر هفته کامپيوتر را درست کنم ولی هوای گرم روزهای اخير ما را راهی نياگارا کرد و دو روزی آنجا بوديم. جای همه دوستان خالي، باران هم خيلی لطف داشت که کاملا به موقع می باريد تا ما مشکلی نداشته باشيم.
    عکس های زيادی هم از ولايت نياگارا و حومه گرفتم که سر فرصت در معرض ديد همگان خواهم گذاشت.

    تا بحال شده مطلبی به ذهنتان خطور کند و در مورد آن چندين صفحه بنويسيد، مطلب هم سوژه ای مناسب باشد و با علاقه به دنبال رفرنس های مختلف رفته باشيد و در آخر مقاله هم تمامی منابع و ماخذ را ذکر کنيد، چند بار آن را خوانده باشيد و پس از ويرايش چند باره برای چاپ در نشريه ای آماده اش کنيد و نسخه خلاصه ای هم برای وبلاگتان کنار بگذاريد، خلاصه همه چيز آنطور که ميخواستيد پيش برود؟ ولی در آخرين لحظه عاملی باعث پاک شدن تمامی آن شده و دريغ از نسخه ای ذخيره! اميدوارم خدا اين بلا را بر سر گرگ بيابان هم نياورد چه برسد به شما وبلاگ نويسان و وبلاگ خوان های عزيز.
    نمی دانم اين جناب بيل گيتس و دار و دسته اش چرا برای Microsoft Word به مانند AutoCad توانايي AutoSave را تعبيه نکرده اند و هينطور ايجاد فايلی با پسوند bak ، (بايد روزی چند بار برای سلامتی دست اندرکاران AutoCad دعا کرد.)
    نتيجه اينکه ای کاش به جای حرکت انگشتان روی صفحه کليد، خودکاری نازنين به دست ميگرفتم و چند صفحه کاغذ ناقابل را سياه ميکردم تا اين بلای آسمانی نازل نمي شد و حسن ختام اينکه دقايقی از نيمه شب گذشته، حال و حوصله نوشتن دوباره اش نيست. اگر وقتی بود، حالی بود، شايد وقتی ديگر.

    ” هفدهم ژوئن سال 1881 ميلادی – ورامين – منزل کدخدا: اصولا در ايران اجرای قوانين عرفی به شاه اختصاص دارد ولی او به نواب و حکام و کدخدايان هم اختيار داده است که مانند روسای پليس به عرايض مردم رسيدگی کرده و احقاق حق نمايند. کدخدا اجازه چوب زدن و گرفتن جريمه را هم دارد…محکمه کدخدا سکوی مربعی بزرگی است که چندين نفر ميتوانند روی آن بنشينند و در طرفين آن دو باغچه واقع شده که پر از گل و درختان انار هستند. نوکران در ساعت پنج عصر آب را بطرف باغچه روان می کنند و سکو و اطراف آن را آبپاشی ميکنند تا خنک شود و همينکه آب به زمين فرو رفت روی سکو را جارو کرده و فرش نمدی می اندازند و … پس از انجام اين مراسم کدخدا از تالار بيرون آمد و رفت روی سکو نشست و ميرزای خود را صدا کرد و پهلوی خود نشاند. دو نفر مشاور هم در مقابل او نشستند…
    دعاوی جزئی که ما در آنها حضور داشتيم چندان مهم نبود و غالبا نزاع بر سر مرغ سرقت شده و یا عدم اجرای قرارداد مابين نوکر و ارباب بود…
    اکنون جلسه فوق العاده ای تشکیل شد. واقعه مهمی روی داده بود که در جلسه قبل خاتمه نيافته و دنباله اش به اين جلسه کشيده شده بود. موضوع اين بود که يک نفر زارع به نام قلي هفته گذشته مقداری خيار و کدو به شهر برده و فروخته بود. در مراجعت با چند نفر دهقان که اهل همان ده بودند به ورامين باز می گشته است، در راه کليجه اش* مفقود می شود. بنابراين نزد کدخدا آمده و شکايت کرده بود که من با رضا و علی و حسين و اسماعيل و يحيی به ده بر ميگشتم. در موقعی که الاغ ها به چرا مشغول شدند من به خواب رفتم و چون بيدار شدم کليجه خود را نيافتم و مسلم است که همراهان من آنرا دزديده اند.کدخدا چون پس از احضار و استنطاق متهمين نتيجه ای نگرفته بود تدبيری انديشيده و به ميرزا گفته بود که پنج ترکه از درخت اناری که غالبا آثار سحری از آن ديده می شود بچيند و بياورد.
    همينکه ترکه ها حاضر شد، کدخدا همه را به یک اندازه بريده و به هر کدام يک دانه داده و گفته بود فردا همه باید با همين ترکه ها حاضر شويد تا ببينم طول کداميک زيادتر شده و دزد معلوم شود. امشب تمام حضار با اشتياق منتظر حل مسئله و پايان محاکمه هستند.
    پنج نفر متهم وارد شدند و بنوبه ترکه های خود را به قاضی دادند. او با دقت به آزمايش پرداخته و بعد چنين گفت: يحيی تو حرام زاده کليجه را دزديده ای. يحيی به اضطراب افتاده و دلايلی برای بيگناهی خود ذکر می کرد. کدخدا گفت: دروغ نگو، تو برای اينکه ترکه ات بلند تر از ديگران نشود مقداری از سر آن را بريده ای و رو به يکی از نوکران کرد و گفت: با قلی به خانه يحيی برويد و کليجه را بگيريد و خود او را دوباره بياوريد تا برای دزدی و دروغ گفتن چوب بخورد و پس از اين قضاوت عادلانه جلسه محاکمه پايان يافت و کدخدا برای تجديد قوا امر به آوردن شام کرد…”
    «برگرفته از کتاب ” ايران، کلده و شوش – تاليف ژان ديولافوا – صفحات 153 الی 156»

    *کليجه: نوعی لباس مردانه

    eXTReMe Tracker
    Powered by WordPress Web Design by SRS Solutions © 2003 از امروز Design by SRS Solutions