شب گذشته تصميم گرفتم که ماجرای سقوط هواپیمایی را که تجربه کرده ام، به روی کاغذ که نه بر روی صفحه مونيتور بیاورم. شايد کمتر کسی در اين کره خاکی را بتوان زنده یافت که اين چنين حادثه ای را تجربه کرده و جان سالم بدر برده باشد، نمي دانم چگونه می شود تمام احساسی که در آن ساعات و لحظات داشتم را روايت کنم، بايد نويسنده ای توانا بود و لحظات را به تصویر کشيد، افسوس که من از آن عاجزم.
ديشب با سرعت زيادی در حال نوشتن بودم که افتادن پلک ها مجال بیشتری نداد و به فرصتی ديگر موکول کردم، امشب هم میهمان عزیزی داشتیم و زمان به سرعت گذشت و الآن که دقايقي از نيمه شب گذشته، تازه نشستم جلوی صفحه مونيتور و می نویسم تا زمانی که خواب به سراغم بيايد.
تا آنجا گفتم که هواپيما با سرعت زياد بر روی زمينی که ما نمیدانستيم کجاست با انحراف به چپ و راست در حرکت بود و هنوز چند تکه نشده بود و از انفجار هم خبری نبود. در اين لحظات صداهای عجيب و غريب موتور هواپیما و برخورد چرخ ها با سطحي غريبه و فرياد های مسافران آشفته با صدای اشهد خواندن تعدادی از مسافران همراه بود، بعضی از خدای خود، ائمه و پيامبر طلب امداد ميکردند، مي شنیدم جمله: یا الله، توبه توبه… و چه عجيب بود شوخی مسافری که در آن هنگام با تمسخر گفت: “آره توبه کنين توبه، تا همین چند ساعت پیش گوش ملت را می بریدين”.
هواپيما بر روی زمين کشيده شد و با انحراف هایی به چپ و راست سرانجام ايستاد، همه مسافران نيم خيز شدند، ترس از آتش سوزی وانفجار همه را از روی صندلی ها بلند کرد، با فرياد میهماندار سر جای خود نشستیم، هنوز نميدانستيم دقيقا چه شده و چه خواهد شد. همه آشفته و سراسيمه بودند، صدای گریه نوزادی فضا را پر کرده بود. زمان را نمیدانم چند ثانيه بود يا دقيقه، مهماندار پرواز همه را به آرامش دعوت ميکرد، و درخواست ميکرد که تکانی نخوريم تا مبادا هواپيمایی که نميدانستیم کجاست، بر لبه پرتگاهی یا در بالای یک بلندی، واژگون نشود.
بالای سر من کپسول اکسيژن آویزان بود، با حرارتی بسیار زیاد با فاصله کمی پاندول وار حرکت می کرد، گرمایی آزاردهنده از آن متصاعد مي شد.با دست ضربه ای به آن ميزدم تا از خود دورش کنم و چقدر با سماجت بسویم باز ميگشت و با صدايي اکسيژن را به محیط می فرستاد چون ديگر شلنگ و ماسکي به آن وصل نبود. محيط پر شده بود از اکسيژن، در گوشه و کنار صدای اتصالی برق شنيده ميشد و با هر صدا قسمتی از کابين غرق در تاريکی می شد. هنوز درب های هواپیما بسته بود، بوی بنزين هم به داخل کابين سرايت کرد، محیطي پر از اکسِژن، به همراه بخار بنزين و جرقه های ناشی از اتصال می توانست در حکم پایان داستان باشد، هشداری برای اين انفجار اضطراب ما را دو چندان کرد.
در ساعات بعد چند نفری می گفتند که به فکر مرگ خود بودند و به خانواده پس از مرگشان می انديشيدند، ولی من نميدانم چرا مرگ به مخيله ام راهي نداشت و فقط خود را بر روی ويلچيری مي دیدم که …بگذريم، از اصل ماجرا دور شدم.
بمرور کابين غرق در تارِيکی میشد، کاپيتان علی عشقی وارد کابين شد، زمان می گذشت و به مرور خطر انفجار کمتر می شد، کاپيتان همه را به آرامش دعوت کرد و گفت: “هواپیما در سیستم ناوبری ایرادی داشت که من مخالف پرواز بودم، ولی از تهران کتبا دستور پرواز داده شد و همين نقص فنی باعث اين حادثه شده، ما در داخل محوطه فرودگاه هستيم و از باند خارج شديم، تا لحظاتی ديگر با اتوبوس به سالن فرودگاه انتقالمان خواهند داد!”
درب جلوی هواپیما را مهماندار با کمک چند نفردیگرباز کرد، دقیقا به خاطر ندارم، بعد یا قبل از سخنان عجيب و غريب کاپیتان بود، هوايي سرد به داخل هواپيمایی که بیش از حد گرم شده بود آمد، فضای بيرون مه شدیدی بود و از جلوی درب زمين و یا بال هواپيما دِده نمي شد، معلوم نبود کجا هستيم، تلاش کمک خلبان پازوکی برای برقراری ارتباط با برج مراقبت شنیده می شد، هواپيما کاملا در تاريکي فرو رفته بود، سر مهماندار پرواز خانم موسوی با چراغ قوه کوچکی در کابين مضطربانه عقب و جلو می رفت، بوی سیگاری وی را آشفته کرد و با لحن تندی به آن آدم بی مبالاتی که در آن شرایط سیگار را روشن کرده بود حمله ور شد و سيگار را سريعا خاموش کرد.
لحظات میگذشت و از اتوبوسی که خلبان وعده داده بود و نیروهای امداد خبری نبود، مهماندار جوانی (که متاسفانه نامش را فراموش کرده ام) بهمراه مامور امنیتی پرواز(که بسیار انسان شريف و فداکاری بود) از هواپیما پایین رفتند تا موقعیت را شناسايي کنند، اما مه شدید امکان هرگونه شناسایی و درک موقعیت را از آنان گرفته بود. از مامور امنيتی در لحظه ای که وارد هواپیما شد نتیجه را پرسیدم و گفت: “نمیدانم هیچ چیز دیده نمیشه، هیچ چیز، خدا کمک کنه”
همه با موبايل سعی در برقراری ارتباط با خانواده هایشان داشتند و سیستم رادیویی هواپیما هم از کار افتاده بود، بعضی از تلفن های دستی آنتن نمی دادند اما شخصی در رديف بغلی موفق به ایجاد ارتباط با خانواده یا دوستانش شد، بلافاصله کاپیتان هم با تلفنی ديگر که شماره برج مراقبت تهران را گرفته بود ارتباط برقرار کرد و وضعیت را تشریح کرد و آنگونه که من شنيدم گفت: “در حاشيه فرودگاه (و در جهتی که یادم نیست ولی بعد ها فهميدم کاملا غلط بود) به زمين نشسته ایم و هيچگونه تلفاتی هم نداریم.”
ساعت از نه گذشت و کماکان در انتظار بوديم، هنوز اميد داشتيم که در محوطه فرودگاه هستيم، هر چه می گذشت امیدمان کمتر می شد، به بيرون هواپيما سرکی کشيدم، به همراه مهماندار از هواپیما پایین رفتم، مه بود و مه، زمین گل و حالتی باتلاق گونه داشت، هیچ صدایی شنیده نمیشد و آثاری از تمدن در سکوت و تاریکی شنیده و دیده نمی شد.
چندين بار خلبان و مامور امنيتی با تهران تماس داشتند، هنوز نتيجه ای حاصل نشده بود، يکی از مسافران شماره تلفن خانواده چند نفر ديگر از جمله من را گرفت و در حين تماسی موفقیت آمیز به مخاطب خود داد تا با خانواده ها تماس گرفته شده و به آنها گفته شود ما امشب میهمان هواپیمایی در هتلی در اصفهان هستيم.
آن مخاطب عزيز هم حدود ساعت ده به همسرم اطلاع داد که “پرواز اروميه تهران بدلیل وضعیت بد جوی امکان فرود در تهران را نداشت ومسافر شما هم اکنون در اصفهان است و فردا عازم تهران خواهد شد و نيز به تلفن دسترسی ندارند.” با توجه به وضعیت نامناسب هوا،همسرم اين قضیه را محتمل دانست و به اصل ماجرا شکی نکرد، فقط کنجکاو شد که چرا خودم تماس نگرفتم.
در حدود ساعت یازده خودم موفق به تماس با تهران شدم و برادر همسرم گوشی تلفن را برداشت و فقط خیلی سریع یک جمله گفتم تا مبادا شارژ تلفن تمام شود، چون اکثر تلفن ها بهمين دليل از کار افتاده بودند، ” علي جان سلام، من اصفهان هستم و فردا میام تهران، خداحافظ.”
باز هم خواب و خستگی انگشتان اجازه تايپ بيشتر به من نمی دهد، باشد تا شبی ديگر، خوش باشيد و پيروز.
Comments