با عرض شرمندگی در رابطه با تاخیر در نوشتن ادامه این ماجرا، واقعا فکر کردن و به یاد آوردن جزئیات وقایع بعد از شش سال و تایپ کردن آن یک مقدار وقت گیر است و باید فرصتی دست می داد تا به بقیه ماجرا بپردازم.
تا آنجا گفتم که تقریبا ساعت یازده موفق شده با علی مازيار، برادر همسرم تلفني صحبت کرده و به او بگویم که امشب در هتلی در اصفهان هستم! هرچه زمان می گذشت اميد برای پیدا کردن ما در آن شب مه آلود توسط نیروهای امداد کمتر و کمتر ميشد. چون می دانستیم نیروهای امداد در جستجوی ما هستند برای مشخص شدن موقعیتمان، بیرون هواپیما با فاصله ای مناسب که خطری هواپیما را تهدید نکند، آتشی روشن شد و در ابتدا مجلات و روزنامه ها و ظرف های پلاستیکی غذا و … سوزانده شدند ولی بعدا کار به جمع آوری هر چیز قابل اشتعال حتی روکش صندلی و کاغذ و مجلات شخصی رسید و البته آتش چند ساعتی بیشتر دوام نیاورد.
اگر درب هواپیما بسته می شد، هوای داخل برای تنفس بسیار سنگین بود و گرم ولی اگر باز می ماند سرما بر همه چیز چیره می شد و امانمان را می برید. امکان باز گذاشتن درب بصورت نیمه باز هم وجود نداشت. چون مشخص نبود که ما در کجا هستيم، این نگرانی وجود داشت که شاید تا چند روز گروه های نجات موفق به پیدا کردن ما نشوند و با توجه به اینکه وضعیت بعدی برای همه غیر قابل پیش بینی بود، مامور امنیتی پرواز توصیه کرد که مواد غذایی و آب را بسیار کنترل شده مصرف کنیم. حتی مقداری مواد غذایی را در جلوی هواپیما قرار دادیم، (یادم مي آید دو بسته سوغات معروف ارومیه یعنی نقل را هم من آنجا گذاشتم! کسی نقل دوست داره؟)
من یک بار از هواپیما پیاده شدم و دیدم که در زمینی شدیدا گل آلود، چسبناک و مسطح قرار داریم، عمق دید درآن مه شدید حداکثر یکی دو متر بود، وقتی از پله ها پایین رفتم و به پشت سرم نگاهی کردم هواپیما چندان واضح دیده نمیشد، چند قدم دور شدم و باز نگاهی کردم، اثری از هواپیما نبود. به خودم امید دادم به دلیل مه شدید تاکنون موفق به پیدا کردنمان نشده اند و با صاف شدن هوا به راحتی با هلیکوپتر ما را خواهند یافت.
در ردیف اول پرواز یکی از معاونان وزیر نفت آقای آقایی و همراهانشان هم حضور داشتند. یکی از همراهان ایشان به من میگفت: خیالم راحته چون دور و برمان برف نیست که هواپیمای سفید رنگ در برف دیده نشه و هلیکوپتر یا هواپیمایی ما را نبینه. فقط باید صبر کرد تا مه تمام بشه. که واقعا همینطور هم بود.
به قدری گل چسبناک بود که کفش در آن جا میماند، من دو عدد نایلون بزرگ روی کفش ها و پاچه شلوارم کشیده بودم و چندان گل آلود نشدم ولی کفش و لباس چند نفر دیگری که پیاده شده بودند، دیدن داشت. جالب است بدانید که در هواپیما بر خلاف انتظار من و آنچه که در فیلم ها دیده بودم، منور وجود نداشت تا با شلیک آن بتوان موقعیت را اعلام کرد. مامور امنیتی پرواز اگر اشتباه نکنم سه گلوله در اسلحه خود بیشتر نداشت، دو تا را در دل شب به آسمان شلیک کرد تا بلکه صدای آن شنیده شود، و یکی دیگر را برای روز مبادا نگه داشت و بعد هم تصمیم گرفت در یک جهتی که بنظر می آمد صدای سگ شنیده می شود حرکت کند تا شاید روستایی در آن محدوده باشد. با توصیه یکی دو نفر دیگر که میگفتند امکان حمله گرگ و حیوانات وحشی هست، یک مقدار جلو رفت و بازگشت.
در آن وضعیت امکان انجام کار دیگری نبود، همه نشسته بودیم و صحبت می کردیم، آقایی که از ابتدای پرواز چندین بار با شوخی های بموقع خود توجه همه را جلب کرده بود با ادامه شوخی هایش روحیه خوبی به سرنشینان می داد.
یادم هست که در ابتدای پرواز به مهماندار گفت: ” میشه این بسته من را تو یخچال بگذارید؟” مهماندا ر پرسید چی هست و گفت که بنابه سفارش همسرش برای پدر زنش سرشير محلی از ارومیه خریده تا ایشان سحری سرشیر ميل کنند! سرمهماندارخانم موسوی گفتند یخچال جا نداره ولی اون جلو از اینجا خنک تر است، بسته را گرفت تا به جلو ببرد، آن آقا با صدای بلند گفت سه کیلو دویست و پنجاه گرم و موقع تحویل وزنش می کنم، همه خندیدند و گذشت. بعد از توقف هواپیما در آن لحظات بحرانی و در هیاهوی جیغ و داد مسافران، صاحب سرشیر فریاد زد:”آی سرشیر من در چه حاله؟” و در آن حال و هوا خیلی ها خندیدند.
من حدود ساعت سه خوابم برد، ساعت چهار و نیم بود که از خواب بیدار شدم و دیدم که اکثر مسافران خواب هستند، یکی از خدمه پرواز که مثل بقيه زحمت زیادی کشیده بود، جلوی هواپیما ایستاده بود ولی با چشم بسته و خوابش برده بود. هوا کماکان مه آلود بود و سرد. تا ساعت شش و چهل دقیقه صبح اتفاق خاصی رخ نداد تا اینکه در همان حدود صدای هلیکوپتری شنیده شد. اندکی پس از آن یک گروه امدادزمینی که متشکل از بچه های بسیج شاهین شهر بودند و همگی با سن و سالی کم از ساعت نه شب که نیروهای جستجو تشکیل شده بود، پای پیاده بدنبال ما بودند با فریادهایشان ما را به خود آوردند و شادمانانه از پله ها بالا آمدند، چند نفری سرد و خیس و گل آلود، با کفش های آویخته به گردنشان وارد هواپیمای نسبتا گرم شدند. متاسفانه این گروه از تنها گروههایی بود که بعلت کمبود امکانات بیسیم به همراه خود نداشتند!
ساعتی پس از خبر مفقود شدن هواپیما، 250 نفر در قالب 50 گروه امدادی عملیات جستجو را آغاز کرده بودند و هلیکوپترهای هوانیروز هم همگی آماده شدند ولی بدلبل و امکان بروز فاجعه ای دیگر از پروازشان تا وضعیت مناسب تر جوی جلوگیری شد.
دقایقی بعد هلیکوپتری ما را شناسایی کرد و و بالای هواپیما مشغول به پرخیدن شد. گروه زمینی دیگری نیز از هلال احمر به محل حادثه رسید که مجهز به بیسیم بود. در نهایت ساعت هفت و پانزده دقیقه خلبان هلیکوپتر سرهنگ عباس بوکايي با زحمت زیاد از لابلای توده ابر و مه گوشه ای از بال هواپیما را دید و بدلیل حرکت ابر موقعیت را برای دقایقی گم کرد ولی در نهایت خیلی متهورانه موفق شد در آن وضعیت هلیکوپتر را به زمین بنشاند.
با راهنمایی خلبان هلیکوپتر، موفق شدند هلیکوپتر دیگری را نیز راهنمایی کرده و به زمین بنشانند. هفت نفر از سالمندان وکودکان که وضعیت چندان مناسب جسمی نداشتند را به اصفهان انتقال دادند و ساعتی بعد هم اولین هلیکوپتر غول پیکر شینوک برای انتقال مسافران بر زمین نشست.
بقیه ماجرا تا ساعاتی بعد تایپ خواهد شد، دلایل این حادثه را هم تشریح خواهم کرد.بخدا قسم دستم خسته شد، نمی خوام سریالش بکنم و هیجانی به این قضیه بدم. حالابه پیام های بازرگانی توجه کنید…..
Comments